نوشته شده توسط : MaryaM

 

سلام

اسمم مريم  است و ...

همین .

و می خواهم این وبلاگ را آغاز کنم و ...

باز هم همین .

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 131
|
امتیاز مطلب : 498
|
تعداد امتیازدهندگان : 165
|
مجموع امتیاز : 165
تاریخ انتشار : 6 شهريور 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : MaryaM

 بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم گرچه میدانم كه عمری در غریبی زیستم . 

مثل رودی بستر این خاك را طی كرده ام . تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم .

در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق . لب شكست از خشكی اما همچنان می ایستم . 

دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود .گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم .

ای فریماه شب تار یاریم كن تا بدانم سایه گمگشته ای از كیستم.....



:: موضوعات مرتبط: شعر و قطعات ادبي , ,
:: بازدید از این مطلب : 202
|
امتیاز مطلب : 524
|
تعداد امتیازدهندگان : 170
|
مجموع امتیاز : 170
تاریخ انتشار : 12 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : MaryaM

 

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم..


:: موضوعات مرتبط: عاشقانه , داستان , ,
:: بازدید از این مطلب : 159
|
امتیاز مطلب : 508
|
تعداد امتیازدهندگان : 166
|
مجموع امتیاز : 166
تاریخ انتشار : 12 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : MaryaM

 عشق یعنی...!

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده با چشمان تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

عشق یعنی سست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن 

عشق یعنی زندگی را باختن

**************

عشق یعنی...!


عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

**************

عشق یعنی...!


عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دل سوخته

عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن 

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم,یک نماز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

**************

عشق یعنی...!

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچویوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من دریا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی یک سلام و یک درود



:: موضوعات مرتبط: عاشقانه , ,
:: بازدید از این مطلب : 149
|
امتیاز مطلب : 490
|
تعداد امتیازدهندگان : 160
|
مجموع امتیاز : 160
تاریخ انتشار : 12 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : MaryaM
اون رفت...... خیلی راحت تر از اونی که فکرشو میکرد،

یادم میاد یه روز بهم گفت:بدون من میمیره، 

اما حالا.....

کو؟ کجاست؟ کو اونی که می گفت بدون من میمیره؟ 

میدونی چیه؟ دلم واسه خودم خیلی می سوزه، وقتی یادم 

میاد چه جوری حاضر بودم جونمو براش بدم،

حتی قطره های اشکمو ندید. همون اشکایی که هر موقع از 

چشمام جاری می شد ، می گفت: وقتی گریه می کنی و این 

اشکارو گونه هات می لغزه،انگار آسمون رو سرم خراب 

میشه ، اما چه آسون از کنار قطره قطره ی اشکام گذشت و 

هیچ اعتنایی نکرد. ولی حیف اشکام، آخه خودم اونو توی 

اشکام دیدم و میدونم اگه از چشمام بیفته دیگه نمی بینمش. 

پس اشکامو تو یه تنگ بلور پیش خودم نگه میدارم تا 

اگه شاید یه روزی برگشت اون تنگ بلور و نشونش بدم 

و بگم: بی انصاف ببین دونه به دونه ی این اشکارو 

واسه تو ریختم.واسه تویی که به قول خودت تحمل دیدن 

حتی یه قطره اش رو نداشتی.


:: موضوعات مرتبط: عاشقانه , ,
:: بازدید از این مطلب : 230
|
امتیاز مطلب : 491
|
تعداد امتیازدهندگان : 162
|
مجموع امتیاز : 162
تاریخ انتشار : 12 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : MaryaM

 و خداوند عشق را آفرید

راستش تازگی ها این قدر از خدا فاصله گرفتم که کم کم خودم دارم ار روی خودم خجالت می کشم 

هر وقت تو آیینه به خودم نگاه می کنم می فهمم که چقدر نا شکرم 

به خاطره همین می خواهم این دفعه یه نیایش بنویسم یه دعا از ته قلب 

پس می نویسم از عشق 

رودها در جاری شدن و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می کنند

کوه ها و قله ها و دریاها و موج ها زندگی پیدا می کنند

و انسان ها همه انسان ها با عشق 

فقط با عشق 

پس بار خدایا بر من رحم کن 

بر من که می دانم انسانم رحم کن

باشد که خانه ای نداشته باشم 

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم 

باشد که دست و پایی نداشته باشم

اما نباشد 

هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد 

هرگز نباشد

هرگز 

آمین



:: موضوعات مرتبط: عاشقانه , ,
:: بازدید از این مطلب : 177
|
امتیاز مطلب : 485
|
تعداد امتیازدهندگان : 158
|
مجموع امتیاز : 158
تاریخ انتشار : 12 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : MaryaM

 هر گاه از غرور آکنده باشی عشق ناپدید می شود




عشق در نیستی خانه دارد



همه انسانها عاشق به دنیا می آیند



تنها اندوهی که لذت بخش است اندوه عشق است



همه چیز بجز عشق نابیناست



عشق بزرگترین هدیه خداست



زبان قادر به حمل عشق نیست



عشق گلی بسیار ظریف و ******نده است



عشق یک اینه است



انسان بدون عشق تاریکی مطلق است



عشق رقص زندگیست



عشق رام شدنی نیست



هزگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق



زندگی رازیست برای عشق ورزیدن



عشق شرط نمی شناسد



:: موضوعات مرتبط: عاشقانه , ,
:: بازدید از این مطلب : 162
|
امتیاز مطلب : 486
|
تعداد امتیازدهندگان : 160
|
مجموع امتیاز : 160
تاریخ انتشار : 12 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : MaryaM

 مضراب دل 


تو جا در عرش اعلا داری ای عشق

خبر از راز دلها داری ای عشق

تو پاکی مثل مریم مثل رویا

دلی همرنگ دریا داری ای عشق

تو با من مثل خون من عجینی

جوا بی بی معما داری ای عشق

تو تسکینی برای هر دل زار

دوای خستگیها داری ای عشق

دلم می سوزد از معنای انسان

تو زیبایی معنا داری ای عشق

بزرگی"بی نیازی"پرشکوهی

تو نور طور سینا داری ای عشق

بود نام تو مضراب دل من

تو نام بار الها داری ای عشق



:: موضوعات مرتبط: عاشقانه , ,
:: بازدید از این مطلب : 238
|
امتیاز مطلب : 486
|
تعداد امتیازدهندگان : 161
|
مجموع امتیاز : 161
تاریخ انتشار : 12 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : MaryaM

 در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود
، فضيلتها و تباهيها دور هم جمع شدند؛ خسته تر و کسل تر از هميشه!
ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت بياييد يک بازي بکنيم مثلآ قايم باشک!
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم! و از آنجايي که هيچکس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد!
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع کرد به شمردن: يک...دو...سه 
همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد!
خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد!
اصالت در ميان ابرها مخفي گشت!
هوس به مرکز زمين رفت.
دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريارفت!
طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود پنهان شد!
و ديوانگي مشغول شمردن بود:
هفتادونه...هشتاد...هشتادويک
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد! و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان کردن عشق مشکل است!
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد:
نودوپنج...نودوشش...نودوهفت...
هنگامي که ديوانگي به صد رسيد، عشق پريد و در يک بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگي فرياد زد:
دارم ميام دارم ميام .
و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود! زيرا تنبلي تنبلي اش آمده بود که جايي پنهان شود!!
و لطافت رايافت که به شاخ ماه آويزان بود.
دروغ ته درياچه
هوس در مرکز زمين
...
يکي يکي همه را پيدا کرد.
به جز عشق!
او از يافتن عشق نااميد شده بود.
حسادت در گوشهايش زمزمه کرد :
تو بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است!
ديوانگي شاخه اي چنگک مانند را از درختي کند و با شدت وهيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کردو دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.
عشق از پشت بوته بيرون آمد.با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند.
اوکور شده بود!
ديوانگي گفت:
من چه کردم من چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم.
عشق جواب داد تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري بکني راهنماي من شو!!!
و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره در کنار اوست



:: موضوعات مرتبط: عاشقانه , ,
:: بازدید از این مطلب : 174
|
امتیاز مطلب : 490
|
تعداد امتیازدهندگان : 162
|
مجموع امتیاز : 162
تاریخ انتشار : 12 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : MaryaM

deborah.mihanblog.com



:: بازدید از این مطلب : 227
|
امتیاز مطلب : 491
|
تعداد امتیازدهندگان : 161
|
مجموع امتیاز : 161
تاریخ انتشار : 8 شهريور 1389 | نظرات ()

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد